تبليغاتX
هفت خبیث گزنکی

هفت خبیث گزنکی

هفت عدد مقدس

با تمام اندوه می نویسم!!!!!!!!

باز اومدم

ولی این بار با اندوهی فراوان به خاطر اینکه با یک اشتباه بچه گانه این وبلاگ به سوی نابودی پیش رفت .

اما به اون دوستانی که برای نابودی کارای ما و دوستاران ما تمام تلاشاشونو کردن بگم که باز هم آب در هاونگ کوبیدن و باز هم با قدرتی بیشتر و پتانسیلی بی نظیر در یک وبلاگ دیگر به نام 7boysمشغول به کار شدیم.اما این دفعه با احتیاط بیشتر و هوشیاری بهتر.ما مینوسیم چون زنده هستیم و نفس می کشیم و باید در مورد پیرامون نظرات موثر بدهیم.از همین جا اعلام میکنم ما اون دوستانی را که باعث بهم ریختگی این ستون مهم جامعه و گزنک شدن رسوا خواهیم کرد.ما فرهنگ درست زیستن و درست تفکر کردن و خوب بودن رو به همه ی دوستانی که با ما مشکل داشتن  آموزش خواهیم داد.

باز هم میگم:هیچ چیز نمی تونه این قلم واین اندیشه رو از دست ما و وجود ما جدا کنه.هیچ وقت واقعه محرم ۸۷و نابودی سیستم فراموش نشدنیه ولی تمام کسانی که الان خودشونو خدمت گزار مردم می دونن و شورای اسلامی اصلی گزنک رو تشکیل میدن روزی رسوایی آنها خواهد رسید و اون دوستانی که به عنوان کمک های خودجوش فعالیت میکنند نیز روزهای آنها نیز نزدیک است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط hanif  | 

دکتر علی شریعتی....

خدایا کفر نمی‌گویم،
  پریشانم،
  چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
  مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
  اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
  لباس فقر پوشی

  غرورت را برای ‌تکه نانی
  ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
  و شب آهسته و خسته
  تهی‌ دست و زبان بسته

 
به سوی ‌خانه باز آیی
  زمین و آسمان را کفر می‌گویی
  نمی‌گویی؟!
خداوندا!
  اگر در روز گرما خیز تابستان
  تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
  لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
  و قدری آن طرف‌تر
  عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
  و
اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
  زمین و آسمان را کفر می‌گویی
  نمی‌گویی؟!
خداوندا!
  اگر روزی‌ بشر گردی‌
  ز حال بندگانت با خبر گردی‌
  پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
  خداوندا تو مسئولی.
  خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
  در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط saeid  | 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم 

برای برفی که اب می شود دوست می دارم 
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم 
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم 
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت 
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم 
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم 
برای پشت کردن به ارزوهای محال 
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم 
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم 
تو را به خاطردود لاله های وحشی 
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان 
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم 
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم 
تو را برای لبخند تلخ لحظه ها 
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم 
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم 
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم 
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم 
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم 
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم 
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم 
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و 
برای نخستین گناه... 
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم 
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم 
پل الوار- شاعر فرانسوی

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 3:14 قبل از ظهر  توسط saeid  | 

محرم

 سلام خدمت همه دوستای خوبم

شهادت سرور و سالار شهیدان را به همه مسلمانان جهان تسلیت عرض میکنم

محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است!

ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست!
ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است.
سلام بر حسین (ع)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط saeid  | 

با کمال پرویی مینویسم!!!!!!!!!!!!!

باز سلام

سلامی گرم به همه ی دوستان وعزیزان که همه چیو فراموش کردن.من اومدم که دوباره با کمال پرویی شروع به نوشن کنم.

امروز تو وبلاگ سعید به یه مطلب جالب بر خوردم که منو تو فکر برد که چقدر  ما به مسایل بسته نگاه میکنیم.ولی مشابه همی جمله رو در کتاب شناسه خر مرده (عزیز نسینُ نویسنده طنز نویس ترک)دیدم که اونجا در مورد مردم وتصمیماتی که میگیرن ولی بعد یه مدت یادشون میره حرف میزنه.تا یادم نرفته مطلب سعید بگم:

سر قبر شخصي نوشته شده بود :

کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم

وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم

بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم.

در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم

اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که:

اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم.

 فقط کمی فکر کنید ببینید به چه نتیجه ای میرسید.خیلی سخت که آدم به حقایق فکر کنه نه به خیالات و توهماتی که تو ذهنش میسازه.

در پستهای بعدی به تفسیر این متن با کمک دوستان میپردازیم 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط hanif  | 

شروعی پر قدرت تر از قبل

سلام خدمت همه دوستان عزیزم:

از این تاخیر پیش اومده واقعا عذر میخوام این دفعه هفت خبیث مثل سابق اومده و میخواد مثل قدیم کار خودش رو شروع کنه امیدوارم بتونیم مثل قبل باشیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط sia  | 

حرفی ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

با سلام خدمت دوستان و کسایی که تا این لحظه در این وبلاگ زحمت میکشند.

بهتر بود بجای اینکه بگم٬سلام خدمت کسایی که در این وبلاگ زحمت میکشن٬میگفتم سلام خدمت تنها کسی که حتی تو نا امیدی هم برای همه دلگرمی و امید٬فکر نکنم نیازی باشه که بگم اون شخص کسی جز پیمان نیست٬اول از همه برای خودم که دم از اتحاد واستقلال میزدم متاسفم بعد برای اون دوستانی که دم از روشنفکری میزدن.از پیمان به خاطر اینکه تا این لحظه نگذاشت وبلاگ از بین بره صمیمانه تشکر میکنم و دوباره این وبلاگ رو از نو میسازیم٬حتی شده با افراد جدید این وبلاگ رو شروع میکنیم.

البته این مژده رو به بچه ها بدم که در این مدتی که من غیبت داشتم بیکار نشستم و دنبال کارهای کتابخانه بودم و کاره کتابخانه هم تمام شد ودر دست احداث.

یک مطلب بسیار مهم و حتی یک گله بزرگ از دوستانی که به وبلاگ سر میزنند وحتی نظر میدهند ولی متاسفانه کار نمی کنند واقعآ برای این دوستان متاسفم که به وبلاگ به نوعی بی حرمتی میکنند.

نمی دونم باید در مورد چه چیزی صحبت کنم ٬وحرفی برای گفتن ندارم٬تنها امیدوارم که دوستان به خودشون بیان و کمی در مورد کاراشون فکر کنند.

 

جملاتم با یک داستان به پایان میبرم:

روزی دو دوست که با هم خیلی خوب بودن به مسافرت میرند٬بین راه سر مطلبی با هم مجادله میکنند و این بحث بالا میگرید به طوری یکی زیر گوش دیگری میزند٬و آن شخص سیلی خورده روی شن های بیابان می نویسد امروز بهترین دوستم مرا زد و به من بی احترامی کرد.دوباره به راه افتادن و کمی جلو تر به رودخانه ای رسیدن وداشتند آبی میخوردند که شخص سیلی خورده به درون رودخانه می افتد و در حال غرق شدن بود که دوستش او را نجات میدهد٬و این بار روی صخره های کوه می نویسد٬امروز بهترین دوستم به من محبت کرد وبه من کمک کرد.

دوستش از او می پرسد بار اول که تو را زدم روی شن ها ی بیابان نوشتی اما آن باری که به تو کمک کردم روی صخره ها نوشتی٬دلیلش چیست؟
گفت:روی شن ها نوشتم تا هر بادی حتی یک نسیم کوچک آن بدیها را از بین ببرد٬اما خوبیت روی صخره ها نوشتم  تا هر بادی وهر طوفانی نتواند آن را از بین ببرد.

به امید سر افرازی دوباره

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط hanif  | 

نا امید نمیشویم

به نام خدا

نمیدونم از کجا شروع کنم ولی باید بگم که بعد از مدتها سرو صدا خلاصه انجمن ما شروع به کار کرد ولی آتیش بچه ها خیلی سریع خوابید.

نمیدونم باید خوشحال باشم که اون نوع کار که به غلط داشت پیش می رفت فعلآ ساکن شده یا باید ناراحت باشم که این جوانان خیلی زود از این کار دلسرد شدن.

نمیدونم مشکل کجاست. اهداف مختلف بچه ها . درک پایین بعضی افراد . شیوه غلط اجرای کار . ناتوانی  دوستانی که مسول شدن و یا خیلی دلایل دیگه اما مهم اینه که به نظر من میشه با یک نوع طرز فکر جدید همچنان کار کرد. داشتم تو اینترنت در رابطه با قدرت اختیار انسان و ابدییت جستجو میکردم که نمیدونم چطوری یه صفحه باز شد و این داستان توش نوشته شده بود .

8- گدای نابینا

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟


روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد: امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم !!!

وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ......... لبخند بزنید!

البته این صفحه مثل صفحه فیلترینگ بعضی کافی نت ها بود. اما نکته مهم این بود که منو به یاد انجمن انداخت و متوجه شدم که میشه از راه های دیگه و با استراتژی بهتر کار رو پیش برد.

نمیدونم این کار موفقیت امیزه یا نه . نمیدونم کسی باهم همراه میشه یا نه و هزار تا نمیدونم دیگه اما مهم نیست چون اگه نشد از یه راه دیگه و از اول شروع میکنم.

مهم اینه که نا امید نشیم.

فعلآ باید رفت تا دوباره دلتنگ هم شویم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط peyman  |